Puma(LED)ساعت  

متولد کدوم ماهی
پنجشنبه 31 تیر 1389  08:52 ق.ظ    ویرایش: - -
نوع خبر: اخبار اجتماعی ،

درباره كتاب‌ها و شعرهای بانوان شاعر و ویژگی‌هایی كه یك شعر زنانه دارد، پیش از این فراوان نوشته و گفته شده است اما بیشتر منتقدان و صاحب‌نظرانی كه به این ماجرا پرداخته‌اند، معیارها و مولفه‌هایی را مورد توجه قرار داده‌اند كه با فرم، شعریت و ارائه‌ها و تكنیك‌ها سر و كار داشته است.
.


با نگاهی به چهره‌های جوان و شاخص شعر امروز زنان فارغ از مباحث فوق، نكته دیگری به صورت كاملا برجسته وجود دارد كه آرام آرام به صورت یك اپیدمی در آثار شاعران جوان زن نمود پیدا می‌كند و این اپیدمی چیزی نیست جز سیاه‌بینی كه ناشی از عینك تیره‌ای است كه آنها بر چشم نهاده‌اند و جهان را با همین رنگ و فضا برای مخاطبانشان به تصویر می‌كشند.

نگارنده این سطور به هیچ عنوان قصد ورود به نقد محتوایی را ندارد، اما این نوشته كه بهانه‌اش خوانش و بررسی مجموعه‌ای از شعرهای «هاجر فرهادی» شاعر جوان اصفهانی است، می‌تواند زنگ خطر نگاه بسیار سیاهی باشد كه به صورت غالب در شعر دختران و زنان امروز ما در حال شكل‌گیری است كه ریشه‌های آن را هم صد البته نه در شعر و نقد هنری و ادبی كه در محافل آكادمیك و پژوهشی آن در حوزه‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی امروز باید تجزیه و تحلیل كرد.

كافی است به سطرهای زیر از كتاب «مشتی سنگ میان سطرها» اثر هاجر فرهادی كه دفتر شعر جوان آن را منتشر كرده است دقت كنیم:

سرمه را به گلویم ریختی

آوازهایم

جیغ كلاغ شد

و هرچه شعر می‌نویسم

دنیا سیاه‌تر می‌شود

یا نمونه‌های دیگری همچون این سطرها:

می‌خواهم حرفی بزنم

از حنجره‌ام صدای جغد می‌آید

و لب‌هایم

طعم غبار می‌دهند (ص 16 )‌

گل‌های دست‌دوز

دست‌های مرا

از یاد برده‌اند

پرده‌ها چرك مرده و سیاه‌اند

و روزنامه‌ها در كهنگی زرد می‌شوند (ص 13 )‌

پس از خواندن این سطرها كه در دیگر مجموعه‌های شاعران زن نیز به گونه‌ای دیگر، اما با همین رویكرد و تماشا تجلی دارد، نخستین پرسشی كه به ذهن منسجم یك منتقد می‌رسد، این است كه چه اتفاقی در پیرامون ما و در ارزشگذاری‌های جامعه برای زنان شاعر و روشنفكر ایجاد شده است كه جهان را با همه زیبایی‌هایش اینچنین زرد و چرك مرده می‌بینند و برای مخاطبانشان به تصویر می‌كشند؟

به راستی چگونه است كه شاعر به عنوان هنرمندی كه مهم‌ترین ویژگی‌اش كشف و شهود و ایجاد یك ساختار بر اساس زیبایی‌شناسی است به این نتیجه می‌رسد كه هرچه شعر می‌نویسد، دنیا سیاه‌تر می‌شود؟

برخلاف بسیاری از خوانندگان همین مقاله كه شاید بر این باور باشند شاعر از جامعه و پیرامونش تاثیر می‌گیرد و شاید فضای ذهنی كه شاعر این سطرها دارد به طور مستقیم با پیرامونش مرتبط باشد من معتقدم نوع سیاه‌نمایی شعر زنان امروز در مقایسه با حجم كتاب‌ها و شعرهای منتشر شده اصلا قابل پذیرش و انطباق‌پذیری نیست.

به نظر می‌رسد سیاه‌نویسی و سیاه‌سرایی این روزها تبدیل به یك نوع مُد و جریان شعری در میان زنان شده است و این ماجرا تنها محدود به جهتگیری‌های سیاسی و اجتماعی هم نمی‌شود و حتی هنگامی كه به سراغ فضای عاشقانه می‌روند باز همه چیز رنگ و بوی ناكامی و شكست دارد.

در این صبحگاه غمگین

تو هزاران هزار رفتن از من دوری

و از من

ته مانده استكانی باقی است

كه در سكوت

بخار می‌شود

یا نمونه‌ای دیگر:

زندگی

روی تكه كاغذی:

ظهر نیستم

شب برای شام

دیر می‌رسم

نمونه دومی كه آورده شد، یكی از موفق‌ترین شعرهای این مجموعه است و حدیث نفس شاعر از یك زندگی مشترك محسوب می‌شود كه شاعر آن را به عنوان سوژه قرار داده و در دل همین چند كلمه كوتاه و ساده هشدار بزرگی نسبت به تاثیر روزمرگی‌ها بر زندگی عاشقانه زوج جوان امروز را بیان كرده است و در پایان نیز دوباره همان طعم تلخ زیر زبان مخاطب پابرجاست.

از این ماجرا كه بگذریم و اگر كمی جزئی‌تر وارد نقد شعرهای فرهادی شویم چند نكته دیگر هم قابل تامل است.

دایره بسته واژگانی: شعر فرهادی همان طور كه در مثال‌های بالا مشخص است شعر زندگی است و در اكثر سطرهایش حادثه‌ها و فراز و فرودهای زندگی را روایت می‌كند، اما او در این روایت هم به تكرار می‌افتد و هم دایره واژگانی محدودی دارد و البته می‌توان گفت سقفی كه شاعر زیر آن زندگی می‌كند و جهانی را كه می‌خواهد به تصویر بكشد، جهان گسترده‌ای نیست و بیشتر گرفتار روزمرگی‌ها و شكست‌های عاطفی و اجتماعی است.

وحدت شكلی: برخورد شاعر با زبان و روایت برخورد عادی و سطحی است و در كمتر شعری با به تاخیر افتادن معنا در لایه‌های پنهان زبان مواجه می‌شویم مانند این شعر:

تو

از حال و روز من چه خبر داری

كه روزی دلگیرم و دلتنگ

و روزی دوستت دارم (ص 91 )‌

به واقع در سطرهای بالا چه اتفاقی در زبان و معنا رخ می‌دهد؟ چه كشف و شهودی وجود دارد؟ شاعر چه منطق شاعرانه‌ای در ارتباط اجزا با هم برقرار كرده است؟ شاعر چه نامگذاری جدیدی در جهان انجام می‌دهد؟ چه ساختاری بر مبنای زیبایی‌شناسی نوین ترسیم می‌كند؟ و...

پاسخ تمام سوال‌های بالا هیچ است و فرهادی برای ایجاد زبان جدید و آشنایی‌زدایی و نوآوری سعی و تلاش نكرده است و می‌توان گفت بیشتر دغدغه او در این مجموعه بیان «خود» است، هرچند در نمونه‌ای دیگر از این كتاب كه با نام «مه» نامگذاری شده حداقل با یك كشف و شهود و نامگذاری جدیدی رو به‌رو می‌شویم.

مه

روی شانه كوه

گریه آرام ابرهاست

همان طور كه در سطرهای بالا گفته شد، یكی از ویژگی‌های شعر فرهادی این خودمحور بودن یا من محور بودن است كه البته در مواردی یك «تو» نیز مورد خطاب این «من» قرار می‌گیرد.

من: این «من» همان «خود» شاعر است. منی كه راوی شكست‌ها و پریشانی‌هاست و همان كسی است كه عینك سیاه را بر چشم زده و جهان را نگاه می‌كند. منی كه دائم منتظر است؛ منتظر تو!

تو: اما «تو» پرسوناژی است كه در برخی شعرهای فرهادی مخاطب اصلی شاعر می‌شود و او در لابه‌لای زندگی روزمره‌اش سرگردان و پریشان به دنبال این تو می‌گردد.

(تو) در تماشای فرهادی سوم شخص غایب است و همین غایب بودن گاه آنقدر به پیش می‌رود كه حتی شاعر (تو) را دقیقاً نمی‌شناسد و نمی‌تواند درست او را به مخاطب معرفی كند تا مخاطب نیز بداند كه این «تو» كیست؟ و چه ویژگی‌هایی داشته كه این چنین شاعر را پریشان و آواره كرده است و حتی گاهی نمی‌توان تشخیص داد كه این تو مرد است یا زن و مهم‌ترین دلیل این گنگ بودن به همان دایره محدود واژگانی و ضعف روایت و توان به استخدام‌گیری زبان توسط فرهادی بر می‌گردد.

در پایان باید گفت این مجموعه قطعا می‌توانست با وسواس بیشتر شاعر و ناشر در حجمی كمتر از 110 صفحه منتشر شود تا برخی كارهایی كه از حداقل‌های شاعرانه هم بی‌بهره هستند در این مجموعه جای نگیرند.

سینا علی محمدی 
گروه فرهنگ و هنر جام جم

www.NiceNews.IR

   


نظرات()   

اخبار خوب ایران و جهان